تبليغاتX
...
 

...

زندگی سخت نگیر بر دل معصوم ات
کوچک است...
کودک است هنوز...


 

نوشته شده توسط معصوم در یکشنبه 20 آذر1390 ساعت 10:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سر درگم...

 باورم شده بود که باور کرده‌ام از دست دادن‌ها را تاب می‌آورم
و غمی بر دلم سنگینی نخواهد کرد
به یقین رسیده‌ام که در این مسیر داشتن‌ها و از دست دادن‌ها دور باطل می‌زنیم
و این باور هم دیری نپایید و از درون پاشید
با از دست دادن پرنده‌ای و یا با رفتن دوستی
روحم می‌شکند در برابر این غم ها
این روزها چقدر یکنواخت می‌گذرند
بازهم تنهایی و تطبیق نیافتن با آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند
آنها قطعا آدم‌هایی عادی‌اند و من سردرگم و سرگشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط معصوم در شنبه 5 آذر1390 ساعت 12:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دل نازک...

شیشه هم دل به پرده داده بود... هم نشینی که سال ها در ابر و آفتاب، همیشه در کنارش از تنهایی درآمده بود... با آن که شیشه هنوز شفاف و صیقلی مانده بود... اما گذشت زمان رنگ و رخ از پرده گرفته بود... وقتی پرده را از شیشه جدا کردند، شیشه آنقدر دلش شکست که هنگام نصب پرده یی نو؛ از وسط دو نیمه شد...


 

نوشته شده توسط معصوم در شنبه 21 آبان1390 ساعت 2:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کسی در دلهره از درد می میرد ...

 


 

نوشته شده توسط معصوم در سه شنبه 17 آبان1390 ساعت 6:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام ای ماهی رویاهای من

بیا و فراموش کن که تو را بی آب یاد کردم

وقتی رفتی عقربه های کوچک گریه می کردند

و در چشم های خیسم حرفی نیمه کاره بود...

برگرد


 

نوشته شده توسط معصوم در شنبه 30 مهر1390 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام ای ماهی رویاهای من

امروز باید هر چه دوست دارم بنویسم

تازه می فهمم

چرا روزهایم تکراری است؟!!

چرا شب ها بی قرارم؟!!

تازه می فهمم

چرا باید بنویسم

صدای قلبم کم شده

خیلی خوابم می آید

کاغذم را برای تو می نویسم

برای خواندنش هم که شده

برگرد...


 

نوشته شده توسط معصوم در یکشنبه 10 مهر1390 ساعت 2:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شروعی تازه...

کنار طعنه ی تقدیر

شروعی تازه می خواهم ...


 

نوشته شده توسط معصوم در پنجشنبه 31 شهریور1390 ساعت 5:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بی پناه...

کجایی کوچک تری هایم

این روزها فشار سنگین زمان

مرور گذشته هاست

که به زیر سنگ ها به جست و جوی کسی

از جنس آرامش

کوچک تری هایم آرام بخواب

که هر چه باشد مرگ هم یک پای زندگی ست ...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط معصوم در یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ساعت 9:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


روزها

روزهاي باراني ...شاعر پرور است

برف... نويسنده هاي بزرگ خلق مي كند

داستان هاي پاورقي محصول روزهاي آفتابي

رنگين كمان

مخصوص قصه هاي كودكان

رعد و برق... كاراگاه ها را وارد نوشته مي كند

توفان... فيلسوف مي زايد

و بالاخره روزهاي ابري

به پاره كردن همه آنچه روزهاي قبل نوشته شده مي گذرد.

 


 

نوشته شده توسط معصوم در سه شنبه 30 فروردین1390 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زمان

فردا اینجا نخواهم ماند.

دیروز هم جای دیگری بودم.

این را آیینه می گوید و نوای گذر زمان.

گوش نواز است،

با همه هراسش که مرا در آغوش گرفته،

نوایی ست که ذهن ، خالق آن است ولی اسیر آن.

اسارتی زیبا.

و زیباتر زمانی است

که نوا را من بنوازم

و ساز بشنود...


 

نوشته شده توسط معصوم در چهارشنبه 10 فروردین1390 ساعت 12:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت