باورم شده بود که باور کردهام از دست دادنها را تاب میآورم
و غمی بر دلم سنگینی نخواهد کرد
به یقین رسیدهام که در این مسیر داشتنها و از دست دادنها دور باطل میزنیم
و این باور هم دیری نپایید و از درون پاشید
با از دست دادن پرندهای و یا با رفتن دوستی
روحم میشکند در برابر این غم ها
این روزها چقدر یکنواخت میگذرند
بازهم تنهایی و تطبیق نیافتن با آدمهایی که میآیند و میروند
آنها قطعا آدمهایی عادیاند و من سردرگم و سرگشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط معصوم در شنبه 5 آذر1390 ساعت 12:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شیشه هم دل به پرده داده بود... هم نشینی که سال ها در ابر و آفتاب، همیشه در کنارش از تنهایی درآمده بود... با آن که شیشه هنوز شفاف و صیقلی مانده بود... اما گذشت زمان رنگ و رخ از پرده گرفته بود... وقتی پرده را از شیشه جدا کردند، شیشه آنقدر دلش شکست که هنگام نصب پرده یی نو؛ از وسط دو نیمه شد...
نوشته شده توسط معصوم در شنبه 21 آبان1390 ساعت 2:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بیا و فراموش کن که تو را بی آب یاد کردم
وقتی رفتی عقربه های کوچک گریه می کردند
و در چشم های خیسم حرفی نیمه کاره بود...
برگرد
نوشته شده توسط معصوم در شنبه 30 مهر1390 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
امروز باید هر چه دوست دارم بنویسم
تازه می فهمم
چرا روزهایم تکراری است؟!!
چرا شب ها بی قرارم؟!!
تازه می فهمم
چرا باید بنویسم
صدای قلبم کم شده
خیلی خوابم می آید
کاغذم را برای تو می نویسم
برای خواندنش هم که شده
برگرد...
نوشته شده توسط معصوم در یکشنبه 10 مهر1390 ساعت 2:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کنار طعنه ی تقدیر
شروعی تازه می خواهم ...
نوشته شده توسط معصوم در پنجشنبه 31 شهریور1390 ساعت 5:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کجایی کوچک تری هایم
این روزها فشار سنگین زمان
مرور گذشته هاست
که به زیر سنگ ها به جست و جوی کسی
از جنس آرامش
کوچک تری هایم آرام بخواب
که هر چه باشد مرگ هم یک پای زندگی ست ...
نوشته شده توسط معصوم در یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ساعت 9:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
روزهاي باراني ...شاعر پرور است
برف... نويسنده هاي بزرگ خلق مي كند
داستان هاي پاورقي محصول روزهاي آفتابي
رنگين كمان
مخصوص قصه هاي كودكان
رعد و برق... كاراگاه ها را وارد نوشته مي كند
توفان... فيلسوف مي زايد
و بالاخره روزهاي ابري
به پاره كردن همه آنچه روزهاي قبل نوشته شده مي گذرد.
نوشته شده توسط معصوم در سه شنبه 30 فروردین1390 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فردا اینجا نخواهم ماند.
دیروز هم جای دیگری بودم.
این را آیینه می گوید و نوای گذر زمان.
گوش نواز است،
با همه هراسش که مرا در آغوش گرفته،
نوایی ست که ذهن ، خالق آن است ولی اسیر آن.
اسارتی زیبا.
و زیباتر زمانی است
که نوا را من بنوازم
و ساز بشنود...
نوشته شده توسط معصوم در چهارشنبه 10 فروردین1390 ساعت 12:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به خوابهایت سنجاقم کن
حتی اگر
به نام کوچک نمی شناسی ام
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY